توركجه يازمالار
گله جك آذربايجانا ، يالنيز و يالنيز آذربايجانلا گله جك
آختارير مني كولك ، يالوارير سرين ياغيش ، آختارير جوشقون اورك، يالوارير:
باريش ، باريش . قاپي باغلي : باغلانيب عشقين قاپيسي اوزوموزه ، هي دولورحسرت ياغيشي گوزوموزه، چكدييميز آه دي اسن كولك لر، اسدي خزان، سولدو آچان چيچيك لر سعادته يوخدور اينان ذره جه، حسرتيله امر ائديريك ساده جه. دوستوم دئير: بير بيريني سئومك ايدي شرطيميز، نه بيله رديك حسرت اولار درديميز ، سانيرديك ياخيندير وصال دم لري ، گوزله مه دن حسرتي درد – غم لري ، بيز چوخ آجي حسرتيله گوروشدوك، آمان سيز فلكين فعلينه دوشدوك. قاپي باغلي: دوشونمه ديك بير گون گلر آيريليق باغريميزي دئشر دلر آيريليق ، سئوگيينه ن آشير داشير قلبيميز ، وصال آرزوسيله جوشور قلبيميز ، قالمييبدير دوزوم آيريليقيميزا، سبب اودور بيزيم آيريليقيميزا: باغلي دير عشقين قاپيسي اوزوموزه. دوستوم دئير : حيات فاني ، عمر قيسا ، عشق يالان، اجل آمان سيز دير وئرميير آمان، اگر محبتله سئويرسه اورك، هيجراني ياخين بوراخماماك گرك، بيز اوقدر بي وفا اينسانلاريك ، آجي حسرتي داداندا آنلاريك، باغلي دير عشقين قاپيسي اوزوموزه ، باغلي دير باغلي.... شنیدم اخیرا وزارت کشور در حرکتی کاملا حساب شده اقدام به جمع آوری اسامی تورکی و کوردی از مغازه ها و فروشگا هها در استانهای تورک نشین و کورد نشین نموده ( راست و دروغش گردن سایتهایی که نوشته بودند) اگر بر فرض خبر درست باشد این حرکت خیلی صحیح و حساب شده انجام شده است. لطفا درمورد سخن بنده پیشداوری نفرمایید تا عرض کنم خدمتتون. اگر امروزه درآذربایجان شاعران ما به تورکی بگویند ، نویسندگان ما به تورکی بنویسند ، مغازه ها وفروشگاههای ما اسامی تورکی داشته، اسامی فرزندان ما تورکی باشد ، از کجا معلوم چندین سال آینده یک دفعه کشوری مثل آذربایجان نیاد و ادعا کنه که این مناطق ، این شعرا و یا این نویسندگان مال ما ( یعنی جمهوری آذربایجان ) هستند ، چرا؟ چون تورکی آذری سروده و نوشته اند. دنیا را چه دیدید شاید هم فردا پس فردا جمهوری آذربایجان ادعا کرد که شهریار مال ما است مگر نمی بینید به تورکی سروده آن هم تورکی آذری !!!!!!!؟؟؟؟ باور نمی فرمایید؟!عجله نفر مایید عرض میکنم خدمتتون. زیاد جای دوری نمیروم، همین ادعای اخیر کشورمان در مورد مولانا را مشاهده بفرمایید تا صحت ادعای من برای شما ثابت بشه. دکتر حداد عادل در همایش مولانا : " مولانا تحت تاثیر فرهنگ اسلامی ایرانی زیسته و به پارسی سروده است پس ایرانی است ". با اینکه در ایران اصلا زندگی نکرده است در بلخ متولد و در قونیه چشم از جهان بسته است. نتیجه اخلاقی : هر کس متعلق به کشوری است که به زبان آن کشور تکلم نموده ، نوشته و سروده است نه کشوری که در آن متولد شده ، زیسته و یا فوت شده است!!!! نظر شما چیه؟ البته در کشور عزیز ما همه اش هم اینطوری که بالا نوشتم نیست بلکه برعکسش هم صدق میکند. چطور؟ باز هم عرض میکنم خدمتتون. سامی یوسف ( خواننده راک مقیم انگلیس) را که میشناسید این بیچاره اصلا فارسی بلد نیست ودر انگلیس زندگی میکند، آهنگهایش بیشتر به زبان انگلیسی و چند آهنگش به زبان عربی و تورکی میباشد اصلیتا آذربایجانی است ولی در بریتانیا رشد کرده و به این مرحله رسیده است . چند روز پیش خبرنگار صدا وسیما با ایرانی خواندن مادر سامی و اینکه در تهران متولد شده است ( از کجا اینها را پیدا کرده بود نمی دانم)، سامی یوسف را ایرانی معرفی کرد. در حالی که سامی یوسف از فارسی فقط جمله "خوش آمدید " را بلد بود. نمی دانم چرا انگلیس وامصیبتا سر نداد که ای وای!!! مفاخر ما را دزدیدند!!!!! باز هم یاد سخنان آقای حداد عادل افتادم که در همایش مولانا فرمود : مولانا به ادب پارسی سروده است پس ایرانی است . اشکان دژاگه ، فریدون زندی و......که جای خود دارد . باز هم نظر شما چیه؟
وقتي سه ساله ميشوم ، توركم
وقتي تلويزيون ميبينم ، فارسم
وقتي مدرسه ميروم ، فارسم
وقتي كتاب ميخوانم ، فارسم
وقتي روزنامه ميخوانم ، فارسم
وقتي دانشگاه ميروم ، فارسم
وقتي در جلسه اي حرف ميزنم ، فارسم
وقتي نامه اي مينويسم ،فارسم
وقتي جايي سخنراني ميكنم ، فارسم
وقتي ميميرم ، سنگ قبرم را فارسي مينويسند.
اما تو دنيا كه مي آيي ، فارسي
سه ساله كه ميشوي ، فارسي
تلويزيون كه ميبيني ، فارسي
كتاب ، روزنامه، مدرسه ، دانشگاه ،اداره .....، فارسي
اما من
اگربخواهم دوكلمه به زبان مادري ام بنويسم ،
به من ميگويي : پان تورك و ......!!!؟
البته تنها ما نبودیم که اینگونه بودیم ، بلکه تعداد زیادی از قشقایی ها
اینگونه اند.اینک با اتوبوس از اصفهان به سمت شیراز در حرکت بودیم پسر
جوانی که در صندلی کنار من نشسته بود سر صحبت را باز کرد، سوال تکراری
وتقریبا” سخت – بچه کجایید؟- را از من پرسید.ماندم در جوابش چه بگویم ،
زرین شهر ؟ شیراز؟ فیروزآباد؟یا هیچکدام! همان جواب تکراری را که قبلا” در
شیراز و فیروزآباد به این سوال داده بودم را دوباره تکرار کردم ، گفتم ترک
هستم،این جمله برای قشقایی ها جمله آشنایی است،اما برای دیگران شاید کمی
نا ملموس باشد. مردم شیراز و فیروزآباد که تا حدی از قضیه مطلع بودند این
جواب زیاد برایشان نامفهوم نمی نمود، اما این بار فرق می کرد و جواب من
برای این جوان اصفهانی کاملا” نامفهوم بود. نیش خندی زد، گفتم: چیه ؟ ترک
بودن خنده داره؟ گفت: “نه، ولی تو جواب سوال من را ندادی. من نام شهرت را
می پرسم تو هویتت را می گویی.” انصافا” راست می گفت اما من جوابی غیر از
این نداشتم که به او بدهم . به نظر شما چه جوابی باید به او میدادم؟ آیا
فیروز آباد را باید می گفتم که گویا پایتخت یکی از سلسله های فارس زبان
حاکم بر ایران یعنی ساسانی ها بوده است و هر آنچه از آثار و ابنیه باستانی
که دارد منسوب به این سلسله می باشد و هیچ گونه سنخیتی با گذشته من
ندارد؟یا بایستی شیراز را می گفتم که فقط دو سال در آنجا سکونت داشتم ؟ یا
زرین شهر را که فقط دو ماه بود به این شهر آمده بودیم؟ همگی خوب می دانیم
که هیچ وقت به یک ایرانی که قریب به پنجاه سال در آمریکا زندگی کرده است
آمریکایی نمی گویند ، او هنوز هم یک ایرانی است که در آمریکا زندگی می
کند،چه برسد به دو سال یا دو ماه.من که هر چه فکر کردم نتواستم خودم را
متقاعد کنم که نام یکی از این شهرها را به عنوان هویت مکانی ام به آن شخص
بگویم و بیچاره بدون آنکه جوابش را گرفته باشد از من خداحافظی کرد و رفت.
او رفت اما سوالش بد جوری ذهنم را مشغول خود کرده بود و هنوز داشتم به
سوال او فکر می کردم که ناگاه یاد جمله معروف “ویتگنشتاین” افتادم که می
گوید:” زبان من دنیای من است و دنیای من زبان من “. این جمله معروف فیلسوف
نامی قرن بیستم در مورد ما قشقایی ها به گونه ای دیگر تعبیر شده است :”وطن
من زبان من است و زبان من وطن من.” آری شهر من زبان من است. جواب آن جوان
را نا خود آگاه به درستی داده بودم ، زبان من تنها یادگار وطن من است که
اکنون در غیاب وطن نقش حساس و پر مسئولیت وطن را به خوبی ایفا می کند،طی
چند قرن چنان ماهرانه این نقش را ایفا نموده است که هرگز غم غربت و فراق
وطن را احساس نکرده ایم ،او در غربت فرزندانی را در دامن خود تربیت نمود
که ارتش بریتانیای کبیر_sprرا در جنوب به ستوه آوردند، تا جایی که وینستون
چرچیل در ملاقات با روزولت در باره قشقایی ها چنین می گوید:«هیچ وقت نمی
شود به این قشقاییهای لعنتی اعتماد کرد. در جنگ جهانی اوّل و دوّم آنها
پدر ما را در آوردند.» او حالا دیگر خود وطن شده است، وطنی مهربان که هیچ
وقت فرزندان خود را تنها نمی گذارد،همیشه در کنار آنهاست.آری این گونه است
که شیراز با فیروزآباد واصفهان هیچ فرقی برای ما ندارد ، این گونه است که
در مسافرت ها دلتنگ وطن نمی شویم ،چون وطن همیشه و در همه جا با ماست،
دیگر نگران تبعید نیستیم ، دیگر نگران رانده شدن از وطن نیستیم ، وطن ما
در وجود ماست ، با تبعید ما وطن هم تبعید می شود و این یعنی از دست رفتن
ماهیت تبعید. ، دیگر از بی وطنی نخواهیم نالید، اگر چه غم غربت با ما عجین
شده است. بیهوده گفت آن کس که قشقایی ها را “وطن پرستان بی وطن ” نامید.
وطن من فلسفه ایست که هر مهمل باف بیهوده گویی قادر به درک آن نیست.
آری وطن من زبان من است!
قاشقايلي تورك: دومان قره قانلو
گئيمه گه كتان ياخشي
گئزمه گه غريب اولكه
اولمه گه وطن ياخشي
يوردوموزا يوواميزا يئتيردين
يوسيفيوي اوشاق ايكن ايتيردين
قوجا يعقوب ،ايتميشسمده تاپيبسان
قووالاييب قورد آغزيندان قاپيبسان
| Design By : Night Skin |



