توركجه يازمالار
گله جك آذربايجانا ، يالنيز و يالنيز آذربايجانلا گله جك
البته تنها ما نبودیم که اینگونه بودیم ، بلکه تعداد زیادی از قشقایی ها
اینگونه اند.اینک با اتوبوس از اصفهان به سمت شیراز در حرکت بودیم پسر
جوانی که در صندلی کنار من نشسته بود سر صحبت را باز کرد، سوال تکراری
وتقریبا” سخت – بچه کجایید؟- را از من پرسید.ماندم در جوابش چه بگویم ،
زرین شهر ؟ شیراز؟ فیروزآباد؟یا هیچکدام! همان جواب تکراری را که قبلا” در
شیراز و فیروزآباد به این سوال داده بودم را دوباره تکرار کردم ، گفتم ترک
هستم،این جمله برای قشقایی ها جمله آشنایی است،اما برای دیگران شاید کمی
نا ملموس باشد. مردم شیراز و فیروزآباد که تا حدی از قضیه مطلع بودند این
جواب زیاد برایشان نامفهوم نمی نمود، اما این بار فرق می کرد و جواب من
برای این جوان اصفهانی کاملا” نامفهوم بود. نیش خندی زد، گفتم: چیه ؟ ترک
بودن خنده داره؟ گفت: “نه، ولی تو جواب سوال من را ندادی. من نام شهرت را
می پرسم تو هویتت را می گویی.” انصافا” راست می گفت اما من جوابی غیر از
این نداشتم که به او بدهم . به نظر شما چه جوابی باید به او میدادم؟ آیا
فیروز آباد را باید می گفتم که گویا پایتخت یکی از سلسله های فارس زبان
حاکم بر ایران یعنی ساسانی ها بوده است و هر آنچه از آثار و ابنیه باستانی
که دارد منسوب به این سلسله می باشد و هیچ گونه سنخیتی با گذشته من
ندارد؟یا بایستی شیراز را می گفتم که فقط دو سال در آنجا سکونت داشتم ؟ یا
زرین شهر را که فقط دو ماه بود به این شهر آمده بودیم؟ همگی خوب می دانیم
که هیچ وقت به یک ایرانی که قریب به پنجاه سال در آمریکا زندگی کرده است
آمریکایی نمی گویند ، او هنوز هم یک ایرانی است که در آمریکا زندگی می
کند،چه برسد به دو سال یا دو ماه.من که هر چه فکر کردم نتواستم خودم را
متقاعد کنم که نام یکی از این شهرها را به عنوان هویت مکانی ام به آن شخص
بگویم و بیچاره بدون آنکه جوابش را گرفته باشد از من خداحافظی کرد و رفت.
او رفت اما سوالش بد جوری ذهنم را مشغول خود کرده بود و هنوز داشتم به
سوال او فکر می کردم که ناگاه یاد جمله معروف “ویتگنشتاین” افتادم که می
گوید:” زبان من دنیای من است و دنیای من زبان من “. این جمله معروف فیلسوف
نامی قرن بیستم در مورد ما قشقایی ها به گونه ای دیگر تعبیر شده است :”وطن
من زبان من است و زبان من وطن من.” آری شهر من زبان من است. جواب آن جوان
را نا خود آگاه به درستی داده بودم ، زبان من تنها یادگار وطن من است که
اکنون در غیاب وطن نقش حساس و پر مسئولیت وطن را به خوبی ایفا می کند،طی
چند قرن چنان ماهرانه این نقش را ایفا نموده است که هرگز غم غربت و فراق
وطن را احساس نکرده ایم ،او در غربت فرزندانی را در دامن خود تربیت نمود
که ارتش بریتانیای کبیر_sprرا در جنوب به ستوه آوردند، تا جایی که وینستون
چرچیل در ملاقات با روزولت در باره قشقایی ها چنین می گوید:«هیچ وقت نمی
شود به این قشقاییهای لعنتی اعتماد کرد. در جنگ جهانی اوّل و دوّم آنها
پدر ما را در آوردند.» او حالا دیگر خود وطن شده است، وطنی مهربان که هیچ
وقت فرزندان خود را تنها نمی گذارد،همیشه در کنار آنهاست.آری این گونه است
که شیراز با فیروزآباد واصفهان هیچ فرقی برای ما ندارد ، این گونه است که
در مسافرت ها دلتنگ وطن نمی شویم ،چون وطن همیشه و در همه جا با ماست،
دیگر نگران تبعید نیستیم ، دیگر نگران رانده شدن از وطن نیستیم ، وطن ما
در وجود ماست ، با تبعید ما وطن هم تبعید می شود و این یعنی از دست رفتن
ماهیت تبعید. ، دیگر از بی وطنی نخواهیم نالید، اگر چه غم غربت با ما عجین
شده است. بیهوده گفت آن کس که قشقایی ها را “وطن پرستان بی وطن ” نامید.
وطن من فلسفه ایست که هر مهمل باف بیهوده گویی قادر به درک آن نیست.
آری وطن من زبان من است!
قاشقايلي تورك: دومان قره قانلو
| Design By : Night Skin |



